چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ب.ظ
داستان تولد
سالیانى آنچه روح پدر را آزرده مى ساخت نداشتن فرزند بود، گرچه پنجاه بهار از عمر او مى گذشت و رو به پیری مىرفت هرگز از رحمت الهی ناامید نبود و بارها از خدای خویش درخواست کرده بود تا فرزندى به او عطا کند، اما از گره کار مطلع نبود.
روزى بر آن شد تا نامهاى به امام و پیشوای خود حضرت مهدی (عج) بنویسد و از ایشان بخواهد تا برایش دعا کند. به دنبال فرصتى مناسب و فردى مطمئن بود تا به واسطه او نامه ارسال کند تا آنکه زمانى کاروانى از قم به عراق مىرفت. در بین آن کاروان یکى از دوستانش به نام ابوجعفر محمد بن علی الاسود را یافت که مىتوانست نامه وى را به مقصد برساند.